تبلیغات
سعید - نان سنگک

نان سنگک

نویسنده : سعید یوسف زاده یکشنبه 13 اسفند 1396 09:26 ق.ظ  •    ارسال شده در: اشعار خودم

دویدم من به سوی نانوایی
یهو افتاد زدستم ده شاهی

غلتید و رفت درون چاله افتاد
خیالِ نانِ سنگک رفت بر باد



شعرطنز از سعید یوسف زاده
هرگونه کپی کردنِ این شعر ممنوعِ


آخرین ویرایش: جمعه 25 اسفند 1396 08:14 ق.ظ

دوشنبه 14 اسفند 1396 07:49 ب.ظ
زن: میشه کمکم کنی باغچه رو مرتب کنم؟ مرد: تو فکر کردی من باغبونم؟
زن: زیر ظرفشویی آب می‌چکه، میشه درستش کنی؟ مرد: تو فکر کردی من لوله‌کشم؟
زن: لولای در خیلی وقته خرابه، کمک می‌کنی درستش کنم؟ مرد: واقعا که! تو فکر کردی من نجارم؟!
عصری که آقا از سر کار برمی‌گرده خونه
می‌بینه همه چی درست شده! با خوشحالی به زنش میگه: آفرین
من می‌دونستم تو خیلی زرنگی!
زن: من درست نکردم که، مرد همسایه درستشون کرد و در عوض ازم خواست یا یه ساندویچ همبرگر بهش بدم یا لبامو!
مرد: حتما تو بهش همبرگر دادی. نه؟
زن: تو فکر کردی من گارسون رستورانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر